مؤلف مجهول

358

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

رجب المرجب « 16 » در خلوت نشسته بود كه « 17 » يكى از درويشان از در درآمد . شيخ گفت : كجا بودى « 18 » ؟ درويش گفت : بيرون بودم ، درويش عريانى بيرون ايستاده است و دستور مىطلبد كه ملازمت كند . شيخ دانست كه چه كس است و قصه چيست . گفت : بگو كه درآيد ، اما زمانى توقف كند . درويش بيرون رفت و گفت : اى درويش ! دستورت دادند ، اما زمانى توقف فرمودند . شيخ فى الحال برخاست و غسل « 19 » آورد و دوگانه « 20 » ادا نمود آنگاه فرياد كرد كه : اى درويش درون آى ! درويش به دستور حضرت شيخ درون آمد و گفت : السلام عليك ايها الولى و رحمة الله و بركاته ! شيخ در برابر گفت : عليك السلام يا ملك‌الموت رب العالمين ! بيا كه چشم انتظارى در راه بود . اين بگفت و سر تسليم بر زمين نهاد و به حق جان بداد « 21 » . آن روز شيخ را به خاك نتوانستند سپارد ، زيراكه مردم گروه‌گروه استخوان مطهر حضرت شيخ را طواف مىكردند . فردا روز على الصباح به غسل مشغول شدند و غسل كردند و در جنازه گرفتند و نماز كردند . و نعش مبارك او را تيمنا و تبركا به نوبت برداشتند ، و به منزل رسانيدند و به خاكش سپردند . حضرت شيخ در لحد برخاست و بنشست و گفت : « اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ، قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً » [ الكهف : 110 ] ، آنگاه روبه‌قبله به « 22 » پهلو افتاد . دفن كردند . بعد از وفات يكى به خواب ديد ، پرسيد كه : اى شيخ ! خداى « 23 » با تو چه كرد ؟ شيخ در مقابله تبسم كرد « 24 » . و الله اعلم « 25 » .

--> ( 16 ) - ب : + بود كه ( 17 ) - ب : - كه ( 18 ) - ت : كجا بردى ( 19 ) - ب : + بجا ( 20 ) - ب : + از بهر يگانه ( 21 ) - ب : و جان به حق بداد ( 22 ) - ت : بر ( 23 ) - ب : + تعالى ( 24 ) - ب : در مقابله او شيخ تبسم كرد ( 25 ) - ب : + بالصواب ، ت : + و اليه المرجع و المآب